شعرها و عکس های عاشقانه
گفتي منو دوست داري تو گفتي عاشق چشمام شدي تو گفتي احساسمو دوست داري تو گفتي قلبت مال منه تو گفتي بوسه هامو دوست داري تو گفتي قصه هامو دوست داري تو گفتي دوست داري نوازشت كنم تو گفتي ميخواي تو بغلم بگيرمت تو گفتي همدرد تو منم تو گفتي همراز تو منم تو گفتي شب و روز من تواي تو گفتي تنها يار من تواي تو گفتي...
تو همه اينها رو گفتي ولي من فقط مي گم اگه تو نباشي من مي ميرم.

اي نگـاهـت نخـــي از مخـــمل و ازابــريشــــــم
چند وقتـي ست كــه هرشــب به تومي انديشــــــم
به تو يعني به همان زل زدن ازفاصلـه ي دور بـه هـم
يعنـــي آن شيـوه ي فهــمانــدن منظـــوربـه هـم
بــــه تكــلـم بــه تبســـــم بــه دل آرايــــي تو
بــــه همــان سايه همان وهـم و همــان تصـــويري
كه سـراغــش ز غزل هـــاي خـــودم ميگيــــــري
آي بـي رنگ تر از آينـــه يك لحظــــــــه بايـسـت
راستي اين شبــــــه هر شبــه تصوير تـــو نيـست؟
دو فرشته ي مسافر براي گذزاندن شب در خانه ي يك خانواده ي ثروتمند به زمين فرود آمدند.
اين خانواده رفتار نامناسبي با آنها داشتند وآنها را به مهمان خانه مجللشان راه ندادند . بلكه زيرزمين سردخانه را در اختيار آنها گذاشتند.
فرشته پير در ديوار زير زمين شكافي ديد و آن را تعمير كرد. وقتي كه فرشته ي جوان از او پرسيد چرا چنين كاري كرده است پاسخ داد :« همه ي امور آن گونه كه مينمايند نيستند! » ...
شب بعد اين دو فرشته به منزل يك خانواده ي فقير ولي مهمان نواز رفتند . بعد از خوردن غذايي مختصر زن و مرد فقير،رخت خواب خود را در اختيار دو فرشته گذاشتند.
صبح روز بعد فرشتگان ،زن ومرد فقير را گريان ديدند،گاو آنها كه شيرش تنها وسيله ي گذران زندگي آنها بود ،در مزرعه مرده بود.
فرشته ي جوان عصباني شد واز فرشته ي پير پرسيد چرا گذاشتي چنين اتفاقي بيافتد؟خانواده ي قبلي همه چيز داشتند و با اين حال تو كمكشان كردي ، اما اين خانواده دارايي اندكي دارند و تو گذاشتي كه گاوشان هم بميرد؟!؟!؟!
فرشته ي پير پاسخ داد :وقتي در زير زمين آن خانواده ي فقير بوديم ديدم كه در شكاف ديوار كيسه اي طلا وجود دارد . از آنجا كه بسيار حريص و بد دل بودند ،شكاف را بستم و طلا ها را از ديدشان مخفي كردم. ديشب وقتي در رخت خواب پيرمرد وپيرزن خوابيده بوديم ،فرشته ي مرگ براي گرفتن جان زن فقير آمد ومن جايش آن گاو را به او دادم.
همه امور بدان گونه كه نشان ميدهند نيستند و ما گاهي اوقات خيلي دير به اين نكته پي ميبريم ...
پس به گوش باشيم شايد كسي كه زنگ در خانه ي تو را ميزند فرشته اي باشد و يا نگاه و لبخندي كه تو بي تفاوت از كنارش ميگذري آنها باشند كه به ديدار اعمال تو آمده اند!!

ای
بیــــــــاد بوی دستــــــــــهایت می گــــــــــــریم
ای کاش معلم هنـدسه بودم تا به تو اثبات می کردم که چگونه شعاع نگاهت از مرکز قلبم می گذرد.
ای کاش معلم جغرافیا بودم تا به تو می فهماندم که خوش آب و هواترین نقطه آغوش گرم توست.
ای کاش معلم دینـــی بودم تا که اثبات می کردم که تو را دوست دارم و فقط تو را می پرستم.
ای کاش معلم شیمـی بودم تا وجودم را با وجودت چنان حل می کردم که توسط فرمولی از هم تجزیه نشود.
ای کاش معلم تاریـــخ بودم تا تمام درهای قلعه های شاهنشاهی را به روی تو باز می کردم.
ای کاش معلم عربــی بودم تا که ندای اَنا نَجیبُکَ را سر می دادم.
ای کاش معلم ریاضی بودم تا خوبی را در خوشبختی ضرب می کردم و جدایی را از هم کم می کردم.
ای کــــــــــــــــــــــــــــــاش...
خدایا
من در کلبه فقیرانه خود چیزی را دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری من چون تویی دارم وتو چون خود نداری



![]()
پنج وارونه چه معنا دارد ؟! خواهر کوچکم از من پرسيد
من به او خنديدم کمي آزرده و حيرت زده گفت
روي ديوار و درختان ديدم باز هم خنديدم
گفت ديروز خودم ديدم پسر همسايه پنج وارونه به مينو ميداد
آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسيد
بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم بعدها وقتي غم
سقف کوتاه دلت راخمکرد
بي گمان مي فهمي .. پنج وارونه چه معنا دارد...
تو آخرین طبیبی
که لحظه های آخر به داد من رسیدی
تو نوری از خدائی
که پیغام خدا را
به گوش من رساندی
به روح من دمیدی
زیباترین بهاری
پایان انتظاری
برای منه تنها
تو یک حریم امنی
تو بهترین دوائی برا ی خستگیهام
من کوله بار عشقو
تا پای جان کشیدم در زیر سایه های خوش باوری خزیدم
اما یه قلب ساده ندیدم که ندیدم
من از تکرار حرفه
دوستت دارم خسته ام
من به اونکس که باید
دل ببندم بسته ام
تو آخرین طبیبی
که لحظه های آخر به داد من رسیدی
تو نوری از خدائی
که پیغام خدا را
به گوش من رساندی
به روح من دمیدی
زیباترین بهاری
پایان انتظاری
برای منه تنها
تو یک حریم امنی
تو بهترین دوائی برا ی خستگیهام... ، .. ، .

شب سردي است و من افسرده راه دوري است و پايي خسته
تيرگي است و چراغي مرده مي كنم تنها از جاده عبور
دور ماندند زمن آدمها سايه اي از سر ديوار گذشت
غمي افزود مرا بر غمها فكر اين تاريكي و ويراني
بي خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز كند پنهاني
نيست رنگي كه بگويد با من اندكي صبر ، سحر نزديك است
هر دم اين بانگ بر آرم از دل واي ، اين شب چقدر تاريك است
خنده اي كو كه به دل ريزم ؟ قطره اي كو كه به دريا ريزم ؟
صخره اي كه بدان آويزم مثل اين است كه شب غمناك است
ديگران را هم غم هست به دل غم من ، ليك غمي غمناك است